خرید بک لینک
به یاد کودکی افتادم ، به یاد عروسک پشمی قرمزم که از بس باهاش بازی کرده بودم پشماش گوله شده بود و معلوم نبود خرسه یا عروسکی با چهره بچه . شبانه روز باهاش بازی می کردم . لباسای نوزادی خودمو تنش می کردم و با تنها دختر تو کوچمون خاله بازی می کردیم. دختر خلاقی بود. پدرش گچکار بود. گچ و سیمان وسایل کار باباش میاورد و با علف ها و گلهای تو خونمون شیرینی های رنگی درست می کرد، من همیشه در عجب تنوع کارهاش بودم. منتظر می نشستم تا چایی بخریم و جعبه اش رو بگیرم و خونه بسازم. با جعبه چوب کبریت ماشین و تخت می س

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:32

از این نقطه به بعد عینک آفتابی ها روبردارید می خوام ببرمتون تو دل جنگل های شمال .هوا ابریه ، با ابرایی که مشخصه خیلی خیلی بزرگن و خاکستری رنگن ولی امیدوارم نبارن ، اگه بباره همه چی قشنگ تره ولی تازه ماشین بردیم کارواش . اون کوه روبروییه باب راسی شده ، بچه که بودم تعجب می کردم چرا باب راس کوه های دور رو با ابی می کشه ، اخه جنگل که سبز رنگه. ولی بعد دیدن نقاشی هاش ،دقت کردم کوه های جنگلی که دورترن آبی رنگ به چشم میان . خلاصه که ابرا تا قله کوه ها رسیدن و منظره گوجی موجی درست کردن. یه قسمتهایی شاخه

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:32

تا چند دقیقه دیگه صدام می کنن کارای ترخیص مامان انجام بدیم. شکر خدا الکی نگهش نداشتن. دخترک فرستادم استخر و پسرک هم زحمتش افتاد گردن عمه اش . برادرزاده خودمم به خاطر واکسن یه نموره تب داره. گرمه و کولر اتاقی که هستیم درجه مناسبی نداره. از نه سال پیش که اینجا زایمان کردم تاحالا تغییرات اساسی داره ، هنوزم تر و تمیز و خوشگله. همه چی صورتی و ملوسه. فقط اینکه ناهار بهشون سبزی پلو و ماهی دادن و بوی ماهی پیچیده . من بوی ماهی تو رستوران یا سلف دوس ندارم هر چقدر که خوشمزه باشه . خاله امو به زور فرستادم ر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:32

روزهای سختی برای مادر بودنه . باید همزمان هم مادر خوبی باشم و هم فرزند خوبی که جبران یه نمه از خوبی های مادرش می کنه. پسرک صبحا تا یازده خوش اخلاقه ، از این فرصت استفاده کردم و خونه اشونو کمی جمع جور کردم و ناهار پختم ولی بعد اون گریه های پسرک شروع شد . همزمان قطع برق ، تشت آب و کف اماده کردم تا دستور پزشک رعایت کنم ولی در اولین تعویض پوشک بعد حمام حلقه افتاد و فقط به یک پوست نازک بند شد و بچه مظلومم شروع کرد به گریه. دست و پامو گم کردم و چند قطره از مسکنی که پزشک تجویز کرد دادم. کمی اروم شد ولی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:32

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:32

این روزها بازی من و دخترک اینه که برای ادا اطوارهای پسرک قصه بسازیم. القصه دیشب موقع شیردادن به پسرک قلبهای صورتی در سایزهای مختلف اطرافمون باد شدن و رفتن آسمون . چشم تو چشم شدیم و لحظه ای تکون نخوردیم. عمق چشماش عشقو دیدم . پسرک مثل فیلما عاشقانه نگام می کرد . شاید تو زندگی قبلی منو بِخواستی داشته و حالا پیدام کردهامروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیدهآمارگیر وبلاگآ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:32

هیچی بروز نمی ده ، اینکه نمی تونه حرف بزنه هم بی تاثیر نیست ، اگه صبر کنم تا حرف زدن یاد بگیره ممکنه همه چی از یادش بره.ازش پرسیدم تکلیف شکل و شمایل ویلاهامون اونور چیه؟ حضرت ادم اونجا هم غار داره ، فقط تو جای خوش اب و هوا تر؟اونوقت یکی هزار سال بعد من دنیا بیاد خونه اش چطوریه؟بهشت انقده بزرگه وسایل حمل و نقل داره؟ یا با اسب این ور اونور میریم؟تکنولوژی چی ؟ من موبایل نباشه حوصله ام سر میره ، اخه چقده با حوریا حرف بزنم و میوه بخورم و موسیقی زنده گوش بدم؟!غذا چی؟ پیتزا و لازانیا هم تو منو پیدا میش

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 16:08

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 16:08

به یاد کودکی افتادم ، به یاد عروسک پشمی قرمزم که از بس باهاش بازی کرده بودم پشماش گوله شده بود و معلوم نبود خرسه یا عروسکی با چهره بچه . شبانه روز باهاش بازی می کردم . لباسای نوزادی خودمو تنش می کردم و با تنها دختر تو کوچمون خاله بازی می کردیم. دختر خلاقی بود. پدرش گچکار بود. گچ و سیمان وسایل کار باباش میاورد و با علف ها و گلهای تو خونمون شیرینی های رنگی درست می کرد، من همیشه در عجب تنوع کارهاش بودم. منتظر می نشستم تا چایی بخریم و جعبه اش رو بگیرم و خونه بسازم. با جعبه چوب کبریت ماشین و تخت می س

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 16:08

از این نقطه به بعد عینک آفتابی ها روبردارید می خوام ببرمتون تو دل جنگل های شمال .هوا ابریه ، با ابرایی که مشخصه خیلی خیلی بزرگن و خاکستری رنگن ولی امیدوارم نبارن ، اگه بباره همه چی قشنگ تره ولی تازه ماشین بردیم کارواش . اون کوه روبروییه باب راسی شده ، بچه که بودم تعجب می کردم چرا باب راس کوه های دور رو با ابی می کشه ، اخه جنگل که سبز رنگه. ولی بعد دیدن نقاشی هاش ،دقت کردم کوه های جنگلی که دورترن آبی رنگ به چشم میان . خلاصه که ابرا تا قله کوه ها رسیدن و منظره گوجی موجی درست کردن. یه قسمتهایی شاخه

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 16:08

تا چند دقیقه دیگه صدام می کنن کارای ترخیص مامان انجام بدیم. شکر خدا الکی نگهش نداشتن. دخترک فرستادم استخر و پسرک هم زحمتش افتاد گردن عمه اش . برادرزاده خودمم به خاطر واکسن یه نموره تب داره. گرمه و کولر اتاقی که هستیم درجه مناسبی نداره. از نه سال پیش که اینجا زایمان کردم تاحالا تغییرات اساسی داره ، هنوزم تر و تمیز و خوشگله. همه چی صورتی و ملوسه. فقط اینکه ناهار بهشون سبزی پلو و ماهی دادن و بوی ماهی پیچیده . من بوی ماهی تو رستوران یا سلف دوس ندارم هر چقدر که خوشمزه باشه . خاله امو به زور فرستادم ر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 16:08

روزهای سختی برای مادر بودنه . باید همزمان هم مادر خوبی باشم و هم فرزند خوبی که جبران یه نمه از خوبی های مادرش می کنه. پسرک صبحا تا یازده خوش اخلاقه ، از این فرصت استفاده کردم و خونه اشونو کمی جمع جور کردم و ناهار پختم ولی بعد اون گریه های پسرک شروع شد . همزمان قطع برق ، تشت آب و کف اماده کردم تا دستور پزشک رعایت کنم ولی در اولین تعویض پوشک بعد حمام حلقه افتاد و فقط به یک پوست نازک بند شد و بچه مظلومم شروع کرد به گریه. دست و پامو گم کردم و چند قطره از مسکنی که پزشک تجویز کرد دادم. کمی اروم شد ولی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 16:08

صفحه بندی